الشيخ عباس القمي
250
وقايع الأيام ( فيض العلام في عمل الشهور ووقايع الأيام ) ( فارسى )
را در محبس اصفهان هلاك كردند . پس ، از اصفهان حركت كرد و بدن سلطان را بدون غسل و كفن بگذاشت و اهل و عيالش را اسير كرد و اموالش را به غارت برد . پس از زمانى مردم نعش سلطان را به قم حركت دادند و در جوار حضرت فاطمه - لازالت مهبطاً للفيوضات الربّانية - نزديك پدرانش به خاك سپردند . « 1 » روز بيست و سوم در اين روز ، سنهء 169 ، مهدىِ عباسى ، پسر منصور در ماسبذان كه از بلاد دينور و حدود كلهر است وفات كرد . « 2 » گويند : وفاتش به سبب آن شد كه سوار اسب بود ، اسب او دويدن گرفت و او را به درِ خرابهاى بكوفت كه از صدمت آن هلاك شد . پس هادى پسرش به خلافت رسيد . و مهدى همان است كه در صدد كشتن عيسى بن زيد بن امام زين العابدين بود و عيسى از او در كوفه متوارى گشته بود و نسب خود را از مردم پوشيده بود و به لباس سقّايى خود را در آورده بود و سقّايى مىكرد و هيچ كس حتى عيال و اولادش او را نمىشناختند . وقتى دختر او را براى پسر مردى از سقّايان خواستگارى كردند ، عيالش گفت : بيا دختر خود را به او بدهيم ، تو مردى سقّايى و او هم مردى سقّا است . جرأت نكرد به عيال خود بگويد كه من از نوادهء امام زين العابدينام و دختر من ، خانم است و كفو و همشأن پسر فلان مرد سقّا نيست . هر چه زن او به ملاحظهء فقر و افلاس او در اين باب اصرار كرد ، او ساكت بود و جرأتِ بيان نسب خود نداشت تا از خدا كفايت امر خود را خواست . بعد از چندى دخترش مرد و از آن غصّه راحت شد ، ليكن اين اندوه و غصّه در دلش ماند كه مادامى كه دخترش زنده بود ، نتوانست خود را به او بشناساند و با او بگويد كه اى نور ديده ! تو از فرزندان
--> ( 1 ) . روضات الجنات ، ج 7 ، ص 118 ، ش 608 . ( 2 ) . تاريخ بغداد ، ج 3 ، ص 18 ، ش 989 ؛ أخبار الطوال ، ص 386 .